تبليغاتX
سنجاقک
 تصادف شده بود.ماشین ها صدمه دیده بودند.( جای خوشحالی داره که کسی صدمه ندیده بود)

یکی از پلیس ها جارو برداشته بود ، شیشه خرده ها رو از تو خیابون پاک می کرد !

....

عزیز دل ، به جان عزیزم دوست ندارم دلتو بلرزونم.ببخشای بر من !


برچسب‌ها: میان ماه من تا ماه گردون
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 22:22 |
امروز اتفاقی افتاد که احساس "عذرا "تو فیلم "مارمولک " رو کاملا درک کردم.می خواستم گریه کنم و بگم " توبه ! توبه ! امروز ! اینجا! بعد این همه سال ! توبه ! مغزم من رو فراموش نکرده ! "

بعد از چهار ساعت خواب شبانه ! در حین گفتگوی ذهنی  با یک دوست جدید ، یک دفعه بخشی از یکی از شعرواره های هفده سالگیم به یادم اومد.سال ها بود فراموشش کرده بودم.

 دفتر شعرم و دفتر خاطراتم ، ناپدید شدند.حالا خوبه خاطراتم رو بدون نقطه می نوشتم و دست هر کسی افتاده ، احتمالا نتونسته بخونه و ...

...

این هم یک نصیحت واره برای خودم

"Avoid the brain drain....Read"

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:17 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 9:14 |
خسته و داغون از یک ساعت و نیم  سین جیم شدن ، به واسطه ی بازپرس شرکت بیمه ی خودم ، به خاطر یه تصادف خیلی کوچولو ! که مقصر دو طرف بودن :

دختر کوچولو : " Mama ! Why did you bump into that car ! I'm not proud of you !

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:38 |
مشکل از اینجا آغاز میشه!

وقتی آموخته های دینی - که با وجود تمام تلاش آنها توی سرت نرفته و فقط ریاوار براشون نمایش اجرا کردی رو ، با اولین حس آزادی کنار می گذاری !

اونوقتی که از روی نفرت و لجبازی ، حتی ادبیاتت رو تغییر میدی !

به جای دعا میگی " آرزو " .

به جای ایشالا و ماشالا میگی " امیدوارم " و " سلامت باشند "،

حتی به جای عافیت باشه  میگی " سلامت باشید "

به جای خدا... "؟!" ،....مجبوری او را به کل حذف کنی !

اونوقت در جواب دختر کوچولویی که میگه " چرا من بابابزرگ ندارم ؟"  نمی تونی به راحتی بگی " بابابزرگ ها رفتن پیش خدا ! " و همه چیز تموم بشه.

اونوقت باید بری سراغ دلیل های علمی !

مثلا : " ببین دخترم! به این گل نگاه کن! تا چند روزپیش سرخ و تازه بود ! الان پژمرده شده !هر چیزی که تو طبیعت هست ، روزی پژمرده میشه و زندگیش تموم میشه !"

و بشنوی :" حتی من ؟!"

و دردت بیاد! خیلی دردت بیاد !

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:46 |

دیشب خواب آقای خاتمی را دیدم.خیلی صمیمی شدیم.بهم پفک تعارف کرد!

....

فقط! روم نشد بهش بگم من هیچ وقت بهش رای ندادم ...

+ نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:0 |
استاد گفتن : " دنیای مجازی برات سمه ! "

مریم  گفت : " کتاب بخون ! "

مهدی گفت : " به خودت بیا ! "

علی گفت : " ورزش کن ! "

وجدانم گفت " دختر کوچولو رو ببین ! با لب هاش  بخند ! با گلوش جیغ بکش ! با پاهاش بدو ! "

....

من اما  ! خودم رو عمیق تر ، غرق در دنیای مجازی کردم!

من  اما ! کتاب ها رو نیمه کاره گذاشتم !

من اما ! دورتر شدم !

من  اما ! به صدای تق تق استخوان هام عادت کردم !

من اما!  نادیده گرفتم !

 من ! مثل سگ از خودم می ترسم !

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 19:1 |
اگه میگن "بهشت زیر پای مادر هست " ( مفهوم کنایی ش رو در نظر بگیرید! )  نه به خاطر تصمیم و انتخاب ،نه به خاطر بارداری های سخت و تهوع و بی اشتهایی و کمر دردو سیر شدن از زندگی و انتظار نه ماهه ،و نه به خاطر درد زایمان - که با اولین نگاه نوزاد به کل فراموش میشه و نه  حتی به خاطر دردسر ها ی بعد از زایمان - که هیچکس یادآوریش نمی کنه  و نه به خاطر شب بیداری ها ،و نه به خاطر دل ضعفه از دیدن زمین خوردن ها و اجبار قوی بودن ، و نه به خاطر هزار و یک مورد شبیه به این هاست.

بهشت از آن مادری هست که ازآرزو های  خودش بگذره؟ یا مادری که نخواد همه ی آرزوهاش رو فرزندش برآورده کنه ؟ یا اون که نخواد فرزندش رو برای خودش نگه داره ؟

بهشت برای مادری هست  که بدونه فرزندش مدیونش نیست ! و اگر قراره کسی حقی برگردن دیگری داشته باشه ، اون فرزند هست و نه مادر و نه پدر ! چون این منم که خواستم و به دنیا آوردمش ! خواستم و پرورشش دادم ! حالا هم باید خواسته از سر راهش کنار برم ! اگر کارم رو درست انجام داده باشم بر می گرده ! قدر شناسانه  هم بر می گرده ! و گرنه برای همیشه از دست میدمش !

نه هدیه ای می خوام برای این روز و نه تبریکی ! 

فقط می خوام برگرده !

.

.

.

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:41 |
بله ! دلم برای خودمون می سوزه که اینطور بی اعتماد و شکاک شدیم، اما برای اون هایی که در نتیجه ی بی اعتمادی ما ، ناامید میشن ، بیشتر دلم می سوزه!

+ نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 0:36 |
اگر قرار بود رویاهامون رو دنبال کنیم ، من الان باید تیاتر پیشه بودم یا کارگردان.اما نه تنها این آرزو بر من صددر صد حرام بود ، بلکه روزی یافتم ، حساب علاقه از استعداد جداست.

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:18 |