یکی از پلیس ها جارو برداشته بود ، شیشه خرده ها رو از تو خیابون پاک می کرد !
....
عزیز دل ، به جان عزیزم دوست ندارم دلتو بلرزونم.ببخشای بر من !
برچسبها: میان ماه من تا ماه گردون
یکی از پلیس ها جارو برداشته بود ، شیشه خرده ها رو از تو خیابون پاک می کرد !
....
عزیز دل ، به جان عزیزم دوست ندارم دلتو بلرزونم.ببخشای بر من !
بعد از چهار ساعت خواب شبانه ! در حین گفتگوی ذهنی با یک دوست جدید ، یک دفعه بخشی از یکی از شعرواره های هفده سالگیم به یادم اومد.سال ها بود فراموشش کرده بودم.
دفتر شعرم و دفتر خاطراتم ، ناپدید شدند.حالا خوبه خاطراتم رو بدون نقطه می نوشتم و دست هر کسی افتاده ، احتمالا نتونسته بخونه و ...
...
این هم یک نصیحت واره برای خودم
"Avoid the brain drain....Read"
دختر کوچولو : " Mama ! Why did you bump into that car ! I'm not proud of you !
وقتی آموخته های دینی - که با وجود تمام تلاش آنها توی سرت نرفته و فقط ریاوار براشون نمایش اجرا کردی رو ، با اولین حس آزادی کنار می گذاری !
اونوقتی که از روی نفرت و لجبازی ، حتی ادبیاتت رو تغییر میدی !
به جای دعا میگی " آرزو " .
به جای ایشالا و ماشالا میگی " امیدوارم " و " سلامت باشند "،
حتی به جای عافیت باشه میگی " سلامت باشید "
به جای خدا... "؟!" ،....مجبوری او را به کل حذف کنی !
اونوقت در جواب دختر کوچولویی که میگه " چرا من بابابزرگ ندارم ؟" نمی تونی به راحتی بگی " بابابزرگ ها رفتن پیش خدا ! " و همه چیز تموم بشه.
اونوقت باید بری سراغ دلیل های علمی !
مثلا : " ببین دخترم! به این گل نگاه کن! تا چند روزپیش سرخ و تازه بود ! الان پژمرده شده !هر چیزی که تو طبیعت هست ، روزی پژمرده میشه و زندگیش تموم میشه !"
و بشنوی :" حتی من ؟!"
و دردت بیاد! خیلی دردت بیاد !
دیشب خواب آقای خاتمی را دیدم.خیلی صمیمی شدیم.بهم پفک تعارف کرد!
....
فقط! روم نشد بهش بگم من هیچ وقت بهش رای ندادم ...
مریم گفت : " کتاب بخون ! "
مهدی گفت : " به خودت بیا ! "
علی گفت : " ورزش کن ! "
وجدانم گفت " دختر کوچولو رو ببین ! با لب هاش بخند ! با گلوش جیغ بکش ! با پاهاش بدو ! "
....
من اما ! خودم رو عمیق تر ، غرق در دنیای مجازی کردم!
من اما ! کتاب ها رو نیمه کاره گذاشتم !
من اما ! دورتر شدم !
من اما ! به صدای تق تق استخوان هام عادت کردم !
من اما! نادیده گرفتم !
من ! مثل سگ از خودم می ترسم !
بهشت از آن مادری هست که ازآرزو های خودش بگذره؟ یا مادری که نخواد همه ی آرزوهاش رو فرزندش برآورده کنه ؟ یا اون که نخواد فرزندش رو برای خودش نگه داره ؟
بهشت برای مادری هست که بدونه فرزندش مدیونش نیست ! و اگر قراره کسی حقی برگردن دیگری داشته باشه ، اون فرزند هست و نه مادر و نه پدر ! چون این منم که خواستم و به دنیا آوردمش ! خواستم و پرورشش دادم ! حالا هم باید خواسته از سر راهش کنار برم ! اگر کارم رو درست انجام داده باشم بر می گرده ! قدر شناسانه هم بر می گرده ! و گرنه برای همیشه از دست میدمش !
نه هدیه ای می خوام برای این روز و نه تبریکی !
فقط می خوام برگرده !
.
.
.